تبليغاتX
عشق آسمان زمین
شعر و قطعه های ادبی
خدایا من چرا عاشق نمی شم

برای داشتن عشقت چرا لایق نمی شم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 16:11  توسط سارا صورتی  | 

تو بید مجنونی مگر که این چنین آشفته ای

چشمت پر از خواب است اما باز تو ناخفته ای

دلداده ای در بی دلی گویی به مجنون برده ای

فرهادی و فرهاد وار خسرو به دعوی خوانده ای

شکر است در دل کار تو باران بخواهد بام تو

اشکی که از چشم آیدت آری به آنش زنده ای

 

(انگار کفگیرم داره به ته دیگ می خوره اما با این حال اینو تقدیم می کنم به تو)

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 19:9  توسط سارا صورتی  | 

شوریده ام شوریده ای کز شور تو شیدا شده

نادان شده در کوی عقل پنهان در پیدا شده

در دست لرزانم عصا تا راه بینم پیش پا

اما دریغ از عقل من کاین چشم ها بینا شده

دیگر مپرس از من نشان چشمی گشا و راه جو

کاین یار ما اندر جهان بی مثل و بی همتا شده

اشکی فشان از دیده ات رودی بساز در شوره زار

تا شاید این دل گویدت این خارها زیبا شده

عشقی که در دل دارمش از لطف آن دلدار بود

ترسم بگوید عشق تو چون سختی خارا شده

عقلم بگوید کم بگو صبری گزین در پیش خود

تابی بیاور عشق را دل وارد شورا شده

خونین بود جنگ دل و عقلم ولی صبرش کنم

تا گویدم این عقل تو آن عقل پرسودا شده

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 17:32  توسط سارا صورتی  | 

 

خسروی رنجیده ام

خواب تو را دیده ام

از گل باغ وصال

مهر تو را چیده ام

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 16:47  توسط سارا صورتی  | 

پلکامو رو هم نمی ذارم تا نخوابم

تویی اون سپیده ای که تازه از سفر رسیده

با این که چشمای تو شبو به یادم می آره

اما برق چشم تو ظلمتو از شب می گیره

کاش می شد دوباره شبهام تو نگاه تو بمیرن

بازم از نگاه گرمت دست و پاهام جون بگیرن

منم اون دیونه ای که سر راه تو می شینه

تا شاید اشکای چشمم منو یاد تو بیاره.

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 12:43  توسط سارا صورتی  | 

به نام خدا

سلام.

اين اولين نامه‌اي است كه برايت مي‌‌نويسم،

 چشم‌هايت تصويري شده‌اند كه لحظه‌اي نيست كه نبينمشان و ياد تو لحظه‌اي نيست كه از خاطرم عبور نكند.

خيلي از دستت عصباني‌ام، زيرا گفته بودم، بارها و بارها به تو گفته بودم كه مرا عاشق خودت نكن، مرا مجذوب آن نگاه بي آلايشت نكن. نگفته بودم؟ و تو چه كردي؟ گفته بودم كه اگر چنين كني از تو نخواهم گذشت. و تو بر عكس مرا مجذوب خود كردي و من عاشق تو شدم.

شايد هرگز اين نامه را نخواني، ولي مي‌نويسم براي روزهاي دلتنگي‌ام كه قطعا فرا مي‌رسند، روزهايي كه از آمدنشان شكي ندارم و با اين حال خود را تسليم عشق تو كردم.

فردا تو را خواهم ديد، اما امشب هزار بار در رويا خيره به تو مي‌نگرم كه فردا اگر دست تقدير نگذاشت چشم در چشم تو بدوزم، خيالم آسوده باشد كه چشمان تو را با دلي سير نگريسته‌ام.

فكر مي‌كنم، كم كم دارم ديوانه مي‌شوم، با خودم راجع به تو حرف مي‌زنم. هر روز برايت دعا مي‌كنم. لحظات بيشماري را براي خودم به تصوير مي‌كشم كه اگر در اين ساعت تو در كنارم بودي چه مي‌گفتم و يا چه مي‌كردم. رنج‌ها و غم‌هايت را به ياد مي‌آورم و در تاريكي و سكوت برايت اشك مي‌ريزم.

باورت مي‌شود كه همه‌ي دنيا را برايت مي‌خواهم؟ كاش اين چيز را داشتم كه به تو هديه مي‌كردم يا آن چيز را تا به تو مي‌دادم.

گاهي فكر مي‌كنم كه ديوانگي است دل به كسي دادن كه هيچ ندارد، اما بعد با خودم مي‌گويم ديوانه‌شده‌اي؟ او چشماني دارد كه از هر جواهري برايت ارزشمند تر است و لبخندي دارد كه به هزار هزار پول و ثروت مي‌ارزد و دلي دارد كه از كهكشان‌ها هم بزرگ‌تر است. چه طور مي‌تواني او را لحظه‌اي هم از خود دور بداني؟ و با اين فكرهاست كه آرام مي‌گيرم و شب با رويايت آغاز مي‌شود. اكنون نيز شب فرارسيده. پس شب به خير.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 23:45  توسط سارا صورتی  | 

سلام . اين آخرين نامه‌اي است كه برايت مي‌نويسم، در حالي كه وجودم از عشقت لبريز و دلم هنوز اميدوار براي ديدن توست.

آخرين نفس‌هايم را روي اين تخت چوبي زهوار در رفته مي‌كشم، پتوي نازكي رويم انداخته اند تا سرما نخورم، ولي خبر ندارند كه خيلي وقت است سرماي سختي وجودم را  مي‌گزد.

پرستارم زن پير و مهرباني است و با حوصله به من رسيدگي مي‌كند. بيرون پشت پنجره بهار را مي‌بينم اما افسوس كه نمي‌توانم در آغوشش بگيرم. تنها مي‌توانم از اين خانم پير تقاضا كنم كه براي لحظاتي هم كه شده، آن پنجره كزايي را بگشايد تا شايد نسيمي عطر گل‌هاي ياس را به داخل اتاقم بياورد.

برايت به اندازه‌ي تمام ستاره‌هاي دنيا دلتنگم. شب‌ها اشك گونه‌هايم را تر مي‌كند و صبح‌ها با درد روياهاي حسرت بارم كه تو را به تصوير مي‌كشند، مي‌گذرد.

كتابي كه تو برايم خريده بودي را براي بار صدم مي‌خوانم و با كلمه‌ كلمه‌اش اشك مي‌ريزم و صداي تو را مي‌شنوم كه با مهرباني آن را برايم مي‌خواني. عجيب است، گاهي فكر مي‌كنم شايد اصلا تو نرفته‌اي و اينها تمام كابوسي است كه دارم مي‌بينم اما وجود پير زن مرا به واقعيت فرا مي‌خواند وقتي مي‌گويد سوپت را آورده‌ام. آه، آه . من از اين سوپ متنفرم و دلم مي‌خواهد همه‌اش را دور بريزم، اما .... .

گاهي اوقات دوستي به ديدنم مي‌آيد و از ماجراهايش برايم مي‌گويد. من هم سعي مي‌كنم با حوصله به حرف‌هايش گوش دهم اما بعضي اوقات بي‌تاب مي‌شوم و دوست دارم فرياد بزنم ،آخر من هم آدمم، دل دارم من نمي‌خواهم اين جوري بميرم.

همه‌ي حرف‌هايم را زده‌ام، وصيت نامه‌اي هم نوشته‌ام تا در نبود من از گلدان گل رزم به خوبي مراقبت شود.

خانم پير ديگر كاري ندارد. او را مرخص مي‌كنند.

به دوستي گفته‌ام اين آخرين نامه‌ي مرا هم به دست تو برساند. شايد فردا با طلوع خورشيد، اين تخت زهوار در رفته هم بتواند نفسي بكشد. مي‌خواستم به تو بگويم كه با رفتنت من تنها شدم و هنوز هم تنهايم و سرنوشت من اين است. مرگ در تنهايي و سكوت. اما شايد در جاي ديگري عده‌اي منتظر آمدن من باشند. دلم براي تمام دنيا و مردمش تنگ خواهد شد و البته تو تمام دنياي من بودي. بدرود اي عشق من.

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 23:33  توسط سارا صورتی  | 

امشب باز به چهره‌ام رنگ غمي نشسته است

تاريكي شب بي سحري نشسته است

امشب بدون دستان مهربان تو اي دوست

به دل خسته‌ام غصه‌ي ديرينه‌اي نشسته است.

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 21:36  توسط سارا صورتی  | 

 

بگو كه عشقي در دلم يا كه فقط يك هوسي؟

بگو كه آسمانمي يا كه فقط يك قفسي؟

بگو كه روياي مني در دل آن نيمه شبان؟

بگو كه عمر من شدي يا كه فقط يك نفسي؟

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 12:50  توسط سارا صورتی  | 

تو را دعوت می کنم برای صرف یک فنجان عشق

پیاله ای محبت

و برشی از مهربانی ها.

امروز به وقت حالا

در باغ دوست داشتن

منتظرت هستم.

حتما بیا

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 12:5  توسط سارا صورتی  | 

 

شاید یک جایی پشت سنگ فرش های

خیابان تنهایی من

گنجی از بودن تو

نهفته باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 15:10  توسط سارا صورتی  | 

آتش بزن بر جان من بر جنگل چشمان من

سوزان خزان ها را همه سوزان تن من های من

بینی که لبریز از غرور گشته دلم خالی ز نور

بینی که خودخواهم همی خالی شدم از شوق و شور

در گوش من نغمه سرا از خویشتن ها کن رها

من بنده ام اکنون بیا تسلیم کن اکنون مرا

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 18:13  توسط سارا صورتی  | 

هوالحي

قرن‌ها بود كه ماه هر شب يه زمين مي‌نگريست و نور مي‌پاشيد و نور مي‌پاشيد. قرن‌ها بود كه از چشم دوختن به زمين دست بر نداشته بود. وقتي كامل مي‌شد، زيباييش همه را خيره مي‌كرد و او به خود مي‌باليد. لبخند نقره فامش هميشه بر لبش بود. اما يك روز، اتفاق عجيبي افتاد. ماه كامل بود و خيره به زمين نور مي‌پاشيد كه صداي كسي را در دل زمين شنيد كه مي‌گفت:

 

چه رازيست در صورتت كاين چنين خموش و به زيبايي‌ات در همي؟

به نور رخت مي‌كني شب به روز، به روزت نباشد قرار و دمي

چو كامل شود روي ماهت شبي، به افسون كشاني دل همدمي

به جز گرمي‌ رويت اي دلقرار نبيند دل عاشق بي‌قرار

كه اينك تويي مرد اين كارزار تو اي ماه من در شب سرد و تار

 

ماه مات و مبهوت مانده بود. بيشتر دقت كرد تا بتواند آن كسي را كه برايش شعر سروده بود، ببيند. او را يافت. پسري در حياط خانه‌شان ايستاده بود و به او خيره شده بود. ماه در تعجب بود كه چرا پسر اينقدر غمگين است كه لبخند او را نديده . اما ماه يك دل نه صد دل عاشق پسر شد.

از آن شب به بعد، ماه به عشق پسر طلوع مي‌كرد و نور مي‌پاشيد و نور مي‌پاشيد. حتي وقتي كه صورتش تاريك بود و پسر او را نمي‌ديد، مي‌آمد و او را تماشا مي‌كرد.

چند سال گذشت. پسرك، جوان زيبا و برومندي شده بود و عشق ماه به او افزون‌تر. خيلي از شب‌ها پسر با ماه صحبت مي‌كرد و به او عشق مي‌ورزيد. و طفلك ماه هر چه مي‌گفت صدايش را پسر نمي‌شنيد و تنها مي‌توانست نور بپاشد و نور بپاشد.

يك روز ماه از آن بالا شنيد كه پسر دارد شعري مي‌خواند:

 

به رويا در شبي تاريك ديدم كه من ماهم به اوج آسمان‌ها

تو خورشيد مني اي بهترينم كه روشن مي‌كني اين چهره‌ام را

پريده رنگم از چهره ز ترس از دوريت يارا

نظر گر سوي تو دارم بدان تشنه‌است اين جانم

به آتش‌هاي رباني بسوزان تشنگي‌ها را

در آن تاريك و روشن‌ها كه جز نورت نوري نيست

بپوشان چهره‌ام را باز با نورت اي جانا

 

اول ماه فكر كرد كه اين شعر را پسر براي او سروده اما وقتي بيشتر نگاه كرد ديد پسر دست دختري را در دست گرفته و اين شعر را براي او مي‌خواند.

ماه خيلي غمگين شد و اشك‌هاي نقره‌اش سرازير شدند. اما ماه مي‌دانست كه اين سرنوشت اوست. فاصله او و عشقش از زمين بود تا آسمان. ماه براي پسر خوشحال شد و باز هم هر شب مي‌آمد و به او و معشوقش مي‌نگريست، حالا عاشق هر دوي آنها شده بود و باز هم ماه نور پاشيد و نور پاشيد. ...

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 2:49  توسط سارا صورتی  | 

كنار كوچه شادي كسي آمد پي كاري

نگاهش پر غم و خسته دلش مي‌گفت بسياري

شبش تاريك و پر غم بود

صدايش لرز لرزان بود

دلي خسته پر از خون داشت

به گفتارش بسي غم بود

چون او آگه نبود از او

از آن محبوبه‌ي ديرين

دلش تنگ نگاهش بود

نگاه گرم و آن شيرين

دلش فرياد‌ها مي‌خواست

همان بغضي كه مي‌خشكيد

صبوري تا به كي مي‌شد

همان صبري كه مي‌بريد

دل عاشق به دنبالش

دل معشوق بي‌ترديد

فضاي بودنش را او

همي مي‌خواست و مي‌جوييد

دريغ از يك نم باران

دريغ از صبح ديرينه

كه عاشق بود بي‌ياري

كه معشوقش به شب زاري

ولي افسوس كه آنها را

قضا كرده ز هم دوري

ولي افسوس. ولي افسوس

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 2:31  توسط سارا صورتی  | 

به نام خدا

نيستم گر تو نباشي در كنارم اي يار

مي‌دود سوي دلم صد هزار بوته‌ي خار

اشك دوري مي‌شود جاري از هر ديده‌ام

نيستم من نيستم من لحظه‌اي بر روي كار

قلب من شاگرد مكتب‌خانه‌ي عشق تو شد

عشق را تعليم ده با همان يك ديدار

مي‌شود پيدا بر روي لبت يك لبخند

آسمان را مي دهم من تا تو باشي يك يار

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 21:58  توسط سارا صورتی  |