تبليغاتX
عشق آسمان زمین
شعر و قطعه های ادبی
 

بگو كه عشقي در دلم يا كه فقط يك هوسي؟

بگو كه آسمانمي يا كه فقط يك قفسي؟

بگو كه روياي مني در دل آن نيمه شبان؟

بگو كه عمر من شدي يا كه فقط يك نفسي؟

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 12:50  توسط سارا وفا  | 

تو را دعوت می کنم برای صرف یک فنجان عشق

پیاله ای محبت

و برشی از مهربانی ها.

امروز به وقت حالا

در باغ دوست داشتن

منتظرت هستم.

حتما بیا

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 12:5  توسط سارا وفا  | 

 

شاید یک جایی پشت سنگ فرش های

خیابان تنهایی من

گنجی از بودن تو

نهفته باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 15:10  توسط سارا وفا  | 

آتش بزن بر جان من بر جنگل چشمان من

سوزان خزان ها را همه سوزان تن من های من

بینی که لبریز از غرور گشته دلم خالی ز نور

بینی که خودخواهم همی خالی شدم از شوق و شور

در گوش من نغمه سرا از خویشتن ها کن رها

من بنده ام اکنون بیا تسلیم کن اکنون مرا

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 18:13  توسط سارا وفا  | 

هوالحي

قرن‌ها بود كه ماه هر شب يه زمين مي‌نگريست و نور مي‌پاشيد و نور مي‌پاشيد. قرن‌ها بود كه از چشم دوختن به زمين دست بر نداشته بود. وقتي كامل مي‌شد، زيباييش همه را خيره مي‌كرد و او به خود مي‌باليد. لبخند نقره فامش هميشه بر لبش بود. اما يك روز، اتفاق عجيبي افتاد. ماه كامل بود و خيره به زمين نور مي‌پاشيد كه صداي كسي را در دل زمين شنيد كه مي‌گفت:

 

چه رازيست در صورتت كاين چنين خموش و به زيبايي‌ات در همي؟

به نور رخت مي‌كني شب به روز، به روزت نباشد قرار و دمي

چو كامل شود روي ماهت شبي، به افسون كشاني دل همدمي

به جز گرمي‌ رويت اي دلقرار نبيند دل عاشق بي‌قرار

كه اينك تويي مرد اين كارزار تو اي ماه من در شب سرد و تار

 

ماه مات و مبهوت مانده بود. بيشتر دقت كرد تا بتواند آن كسي را كه برايش شعر سروده بود، ببيند. او را يافت. پسري در حياط خانه‌شان ايستاده بود و به او خيره شده بود. ماه در تعجب بود كه چرا پسر اينقدر غمگين است كه لبخند او را نديده . اما ماه يك دل نه صد دل عاشق پسر شد.

از آن شب به بعد، ماه به عشق پسر طلوع مي‌كرد و نور مي‌پاشيد و نور مي‌پاشيد. حتي وقتي كه صورتش تاريك بود و پسر او را نمي‌ديد، مي‌آمد و او را تماشا مي‌كرد.

چند سال گذشت. پسرك، جوان زيبا و برومندي شده بود و عشق ماه به او افزون‌تر. خيلي از شب‌ها پسر با ماه صحبت مي‌كرد و به او عشق مي‌ورزيد. و طفلك ماه هر چه مي‌گفت صدايش را پسر نمي‌شنيد و تنها مي‌توانست نور بپاشد و نور بپاشد.

يك روز ماه از آن بالا شنيد كه پسر دارد شعري مي‌خواند:

 

به رويا در شبي تاريك ديدم كه من ماهم به اوج آسمان‌ها

تو خورشيد مني اي بهترينم كه روشن مي‌كني اين چهره‌ام را

پريده رنگم از چهره ز ترس از دوريت يارا

نظر گر سوي تو دارم بدان تشنه‌است اين جانم

به آتش‌هاي رباني بسوزان تشنگي‌ها را

در آن تاريك و روشن‌ها كه جز نورت نوري نيست

بپوشان چهره‌ام را باز با نورت اي جانا

 

اول ماه فكر كرد كه اين شعر را پسر براي او سروده اما وقتي بيشتر نگاه كرد ديد پسر دست دختري را در دست گرفته و اين شعر را براي او مي‌خواند.

ماه خيلي غمگين شد و اشك‌هاي نقره‌اش سرازير شدند. اما ماه مي‌دانست كه اين سرنوشت اوست. فاصله او و عشقش از زمين بود تا آسمان. ماه براي پسر خوشحال شد و باز هم هر شب مي‌آمد و به او و معشوقش مي‌نگريست، حالا عاشق هر دوي آنها شده بود و باز هم ماه نور پاشيد و نور پاشيد. ...

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 2:49  توسط سارا وفا  | 

كنار كوچه شادي كسي آمد پي كاري

نگاهش پر غم و خسته دلش مي‌گفت بسياري

شبش تاريك و پر غم بود

صدايش لرز لرزان بود

دلي خسته پر از خون داشت

به گفتارش بسي غم بود

چون او آگه نبود از او

از آن محبوبه‌ي ديرين

دلش تنگ نگاهش بود

نگاه گرم و آن شيرين

دلش فرياد‌ها مي‌خواست

همان بغضي كه مي‌خشكيد

صبوري تا به كي مي‌شد

همان صبري كه مي‌بريد

دل عاشق به دنبالش

دل معشوق بي‌ترديد

فضاي بودنش را او

همي مي‌خواست و مي‌جوييد

دريغ از يك نم باران

دريغ از صبح ديرينه

كه عاشق بود بي‌ياري

كه معشوقش به شب زاري

ولي افسوس كه آنها را

قضا كرده ز هم دوري

ولي افسوس. ولي افسوس

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 2:31  توسط سارا وفا  | 

به نام خدا

نيستم گر تو نباشي در كنارم اي يار

مي‌دود سوي دلم صد هزار بوته‌ي خار

اشك دوري مي‌شود جاري از هر ديده‌ام

نيستم من نيستم من لحظه‌اي بر روي كار

قلب من شاگرد مكتب‌خانه‌ي عشق تو شد

عشق را تعليم ده با همان يك ديدار

مي‌شود پيدا بر روي لبت يك لبخند

آسمان را مي دهم من تا تو باشي يك يار

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 21:58  توسط سارا وفا  | 

تو مثه یه تیکه خورشید می مونی تو آسمونم

یا شاید مثه یه باغی که منم یه باغبونم

تو مثه تیک تیکه ساعت بی امونی بی امونی

یا مثه یه برق چشمی که یه لحظم نمی مونی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 18:21  توسط سارا وفا  | 

دیوانه ام من چون بهار

یک روز گریان می شوم چون ابر تار

روز دگر گرم تنم از عشق یار

دیوانه ام من چون بهار

یک روز فریادم به اوج آسمان از غم رسید

روز دگر فریاد می دارم که من شادم چو نار

دیوانه ام من چون بهار

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 12:56  توسط سارا وفا  | 

به نام خدا

ابر گريست، چون شاد بود

باد وزيد، چون مست بود

مجنون لرزيد، چون عاشق بود

و من اينجا پر از ابر و باد و بيد مجنون بودم

و دلم سرشار از عشق و بهار

خيس و لرزان بودم

سيب خنده به لبم سرخ نمود

شادي چشم بهار

مي‌زند فرياد در گوشم ابر

برق چشمش به دلم مي‌نشيند

دلم از شوق زياد فرياد مي‌دارد:

كه بهارم، دوستت مي‌دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 16:40  توسط سارا وفا  | 

هوا ابري

شبي تاريك

فضا تشنه به باران بود

بهار خرم و شادش

نشان از بوي باران بود.

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 14:16  توسط سارا وفا  | 

سلام. عجیبه که من این طوری می نویسم ولی عیب نداره کار خیره.

انجمن دانشجویان ایران از من خواستن که اونها رو معرفی کنم چون مسابقه مقاله نویسی راه انداختن و جایزه می دن. اگر مایل بودید می تونید به قسمت پیوندهای وبلاگ و با عنوان

انجمن دانشجویان ایران مراجعه کنید.

با سپاس.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 20:45  توسط سارا وفا  | 

هم آینه هم شیشه ام

سنگی شوی تا بشکنم

پیش از شکستن می دهم

چهره نشانت ای دلا

زیباست عشقت در دلم

کورم کند چون چلچراغ

تا پرتو نورم دهد

چهره نشانت ای دلا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 22:49  توسط سارا وفا  | 

آرزویم این بود:

زمستان دلتنگی ام به بهار وصل بیانجامد و چشمان اشک آلود من ابرهای بهاری آسمان قلب تو باشند.

آرزویم شاید در زمانی نه چندان دور این بوده باشد که جز لبخند تو نبینم و جز تو نخواهم ای محبوبم.

و اینک نیز آرزویم همین است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 14:55  توسط سارا وفا  | 

به نام خدا

داشتم فکر می کردم که بارها وقتی با یک نفر کار فوری داشته ام و موبایلش را گرفته ام یا گفته: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. یا در دسترس نمی باشد یا بوق اشغال زده و یا ... . و به دلایل مختلف من نتوانسته ام با آن شخص ارتباط برقرار کنم و ماندم پا در هوا که چه کنم. اما تا به حال دقت کردید که هر وقت بخواهید با خدا صحبت کنید او در دسترس است و هیچ وقت نشده که صدای فرشته ای را بشنوید که بگوید امکان برقراری ارتباط با خداوند تا اطلاع ثانوی امکان پذیر نمی باشد!!!! اس ام اس های زیبایی که خداوند برای ما می فرستد را دریافت کرده اید مثل آن لبخند کودکی که روح ما را نوازش می دهد یا آن گل ظریف و زیبایی که جلوی راهمان سبز می شود و ما را به یاد زیبایی بی انتهای خداوند می اندازد. خوش به حال کسایی که شماره برقراری ارتباط با خداوند را دارند و هیچ وقت سرگردان نمی شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 14:15  توسط سارا وفا  |